خانه آقای زو آقای زو ؛ زور دارم پس هستم …

آقای زو ؛ زور دارم پس هستم …

آقای-زو-زور-دارم-پس-هستم
آقای-زو-زور-دارم-پس-هستم

در فلسفه ی نام گذاری واحد پول زو که زوری نام دارد ؛ ابن بَل بَلی ؛ مورخ بزرگ زویی حکایت کرده است روزگاری ابولزور که در برخی کتاب ها از او
ابولپول یا پدر پولها یاد شده است ؛ راهی فرنگستان شد .
او که در ابتدا پول چندانی نداشت ؛
پاپاسی بی غم نامیده می شد وشعرا در وصف اوشعرها سروده بودند :
بزن زوری مگر پولی درآید
از آن یک پول آبگوشتی درآید
پاپاسی این گونه زندگی می کرد تا اینکه پس از چند سالی که غم غربت چشید ؛ روزی در کافه ای در فرنگستان با پدر ودختری از اهالی زو به نام های ابولزولی وذو لی خا آشنا شد
پاپاسی با آن پدر ودختر زویی هر روز دیدار می کرد تا اینکه بالاخره عشق خود به ذو لیخا وپدرش آشکار کرد ؛ در این میان اما صاحب طمع کار کافه نیز دلباخته ذو لیخا شد و از جا که بسیار ثروتمند بود ؛ ابولزلی او را بر پاپاسی ترجیح داد و گفت :
ضروری باشد آن زورت پاپاسی
همان ویلا ُ و ماشینت پاپاسی
اگر خواهی که دامادم تو باشی
به پای دخترم باید بپاشی
بسی پول وطلا حتماً پاپاسی
این چنین شد که پاپاسی به علت بی پولی دچار افسردگی شد و به فلسفه روی آورد…
پاپاسی ؛ آنقدر اندیشید تا خالق فلسفه ای جدید شد وکتابی در مورد آن نوشت به نام
” پول دارم پس هستم ؛ که البته بعدها با اندکی تغییر در آن ؛ این فلسفه به ” زور دارم پس هستم ” تغییر یافت.
کتاب پاپاسی مورد اقبال قرار گرفت وفروش ملیونی کرد واین چنین شد که فلسفه پاپاسی جهانی شد و صاحبان سرمایه در خصوص نحوه ی سرمایه گذاری وخرج کردن پولها یشان با پاپاسی مشورت می کردند وبه این ترتیب پاپاسی به زودی به یکی از ثروتمندان عالم تبدیل شد والبته از آن پس او را به نام جناب ابولپول یا زوکارت می شناختند…
در همین رابطه ابن بل بلی مورخ بزرگ ؛ زوکارت را به معنا ی دارنده ی کارت جادویی معنا کرده و آورده است که پاپاسی ؛ دستگاهی اختراع کرده بود به نام ابولپول که وقتی کارتی جادویی در آن فرو بکردی و سِری را سه بار با این مضمون :
” زوری ضروری ، زوری ضروری ، زوری ضروری ” در گوش آن بخواندی
؛ سیل پول از آن روانه شدی وخلاصه دل صاحب آن کارت چون قند آب نمودی…
ابولپول البته چندی بعد به افتخار مردم زو خود را ابولزور نامید ودستگاه جادویی اش را که امروزه زویی ها از آن تحت عنوان عابر بانک
(زو تی ام ) یاد می کنند و مدعی اختراع آن هستند را به زو فرستاد…
خلاصه اینکه ابوالزور با ثروتی که به زو آورده بود و با استفاده از شهرت جهانی اش به زودی بزرگترین مرد زو شد و پس از چندی پایه گذار زوری پول ملی زو شد وهمین مساله هم باعث شد تا شاعران زویی همچون ذوذنقه در وصف زوری اشعار بسیار بسرایند ؛ چنانچه ذو زنقه شاعر ذویی در بی زور نامه ذوزی نوشته:

به کوچه بنگرُم زور تو بینُم
در آن یک بچه ؛ با یک پورشه بینُم
اگر چه زور من کافی نباشد
ولی احوال شهرِ خود ببینُم
اما بشنوید از ابوالزور که آنقدر فلسفه بافت وبافت تا اینکه زور زوری که در ابتدا خیلی زیادبود اندک اندک کم شد و مردم زو مجبور شدند واحد پولشان را به ” مجبوری ” تغییر دهند ….
به این ترتیب وقتی یک زویی به قصد خرید مرغ به مغازه می رفت ؛صاحب مغازه به او می گفت :با این پول مجبوری تخم مرغ بخری ویا در موارد مشابه اگر شخصی قصد خرید تخم مرغ داشت صاحب مغازه به او می گفت :با این پول مجبوری تخم کفتر بخری ویا در مورد
مشابه تر صاحب مغازه به شخصی که قصد خرید تخم کفتر داشت ؛ می گفت با این پول مجبوری تخم ارزن بخری…
در این وصف البته بق بقو شاعر زویی در ” مجبوری نامه زویی ” هم این چنین مناظره خریدار وفروشنده با مجبوری را به نظم در آورده است :
خریدار: بده یک مرغ چاقی من ببینم
تر وتازه بده تا من ببینم
فروشنده: بده پولت که من جنسش ببینم
زر وسکه بده ای نازنینم
خریدار: بیا این پول مجبوری به دستت
بده یک مرغ چاق ؛ قربان دستت
فروشنده : چنان گفتی که چاقش را بخواهی
که گفتم پول پر زوری تو داری
تو مجبوری به این پولی که داری
به آن تخم کبوترها بسازی
والبته در فصل بعد همین کتاب بق بقو نظر همسر خریدار درباره خرید را با زبان شعر نقل کرده است:
همسر خریدار:
چنان گفتی که شب مرغی میاری
که گفتم تخم دو زرده می گذاری
ببر این تخم کفترها بده پس
بزن جز جگر ؛ زودتر بده پس
خلاصه مردم زو که این چنین دیدند به جای تکیه بر فلسفه زوری واجبار مجبوری تصمیم گرفتند به جراحی اقتصادی رو بیاورند واین چنین بود که یک استاد جراح اقتصاداز فرنگ برگشته به نام آقای زو ملقب به ” استاد هاپولی ” را برای جراحی اقتصادشان برگزیدند وبا شور وهیاهو او را روی دوش درسطح شهر گرداندند و وبا سردادن شعار ” جراحی اقتصاد / زودتر بکن تو استاد ” از او خواستند تا زودتر فکری به حالشان بکند واین چنین شد که آقای زو دوباره واحد پول زو را تغییر داد واین بار نام آن را پوشک گذاشت وبا بیان اینکه باید به اقتصاد شک کرد ؛فلسفه ی ” پو شک دارم پس هستم “‍ را مطرح کردو خطاب به اهالی زو گفت :دوستان راه نجات اقتصاد همین پوشک است ؛بله پوشک دارم پس هستم …
در این لحظه آقای زو در حالی که خود را در خواب یک قهرمان ملی زو می دید با فریاد همسرش زوزاده بانو که می گفت :کجا پوشک داریم ؛پوشک بچه تمام شده از خواب بیدار شد و بلافاصله به دستور همسرش که همچنان غر غر می کرد ومی گفت : دیگه تو خواب اراجیف می گی … راهی خرید پوشک شد …
البته آقای زو در حین آماده شدن با نگاهی
عجز آمیز ؛ رو به فرزندش کرد و شعر بق بقو شاعر معاصر زو را زیر لب برای او زمزمه کرد:
شده پوشک بچه نرخ سکه
مرا آخر دهی ای بچه سکته
بکن کمتر عزیزم کار خرابی
ندارم چاه نفت ؛ آخر بابایی…

آقای زو یک داستان خیالی است که از ذهن یک روزنامه نگار روان پریش تراوش کرده و در هیچ مکان وزمانی
نمی گنجد الا سرزمین زو وهرگونه تفسیر سیاسی ،اجتماعی و غیره از آن مجاز نمی باشد….

نسل خورشید / سامان پارسامنش ( ابوالزو )

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + 11 =