خانه آقای زو آقای زو ؛ عشق خبر و نگار

آقای زو ؛ عشق خبر و نگار

آقای زو عشق خبر و نگار
آقای زو عشق خبر و نگار

آقای زو ؛ این قسمت :  عشق خبر و نگار

قسمت چهارم آقای زو ( عشق خبر و نگار ) | ماجرا از آن بعد از ظهر سگی شروع شد؛ همان بعد از ظهری که زوزاده بانو همسر آقای زو به هنگام تمیز کردن خانه یک کتاب قدیمی مربوط به دوران دانشجویی آقای زو را پیدا کرد که روی آن نوشته بود عشق خبر و نگار …

زوزاده ابتدا به سادگی از کنار آن کتاب گذشت اما همین که کتاب را ورق زد و دست خط آقای زو را دید که در گوشه ای از صفحه اول کتاب نوشته بود :

” خبر ؛ نگاری بود که دل من را برده بود ” ؛ از خود پرسید نگار کیست و این چنین بود که دانه دانه ی موهای آقای زو پس از بازگشت به خانه به موجب یک رسم کهن زویی به نام ” کل گربه” از سرش کنده شد و تا روشن شدن نتیجه تحقیقات آقای زو یک هفته ای را مهمان گربه های محل بود تا اینکه او پس از گذشت یک هفته امکان دفاع از خود در برابر همسرش را به دست آورد و تازه آن زمان بود که او برای زوزاده بانو درباره ی کتاب عشق خبر و نگار صحبت کرد و حتی قسمتهایی از آن را برای او خواند تا بلکه به او ثابت کند که آن کتاب تنها یک کتاب دانشجویی ساده درباره دو دلداده زویی بوده که پایه گذار حرفه ی خبر نگاری در دنیا شده اند …

به این ترتیب آقای زو بخش هایی از آن کتاب را برای همسرش خواند …

خبر با نگار در یکی از مراکز خرید معروف زو به نام “زو مال” آشنا شد؛ آنها در نگاه اول عاشق یکدیگر شدند و دقیقا در روز سوم آشنایی تصمیم به ازدواج با یکدیگر گرفتند …

به همین دلیل آنها موضوع را با خانواده های خود در میان گذاشتند اما پدر نگار با این وصلت موافق نبود و خبر را شایسته دامادی خود نمی دانست …

خبر هم که اینچنین دید ، شروع به نامه نگاری با پدر نگار کرد و برای او شعری با این مضمون نوشت :

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی                           وقتش رسیده ددی جان عوض شوی

پدرنگار هم درپاسخ نوشت :

خبر خواهم چه کار  ؛ پولت چه باشد؟                     بگو اموال منقولت ؛ چه باشد؟

خبر در نامه ای دیگر برای ابولنگار ( پدر نگار ) نوشت :

خبر داری که من فوق لیسانسم ؟                     برای دخترت من  با کلاسم

پدر نگار هم دوباره برای او  نوشت :

بزار آن مدرکت کنار کوزه                            اگر پولی نداری باشی رفوزه ….

خلاصه پدر نگار راضی نشد که نشد تا اینکه نگار از شدت عشق به خبر بیمار شد و بالاخره پدرش رضایت داد که ” عمت النگار ” بیاید تا در ظاهر برای ازدواج این دو نفر تدارک ببیند اما در باطن برای جدایی آنها دسیسه کند …

و این چنین بود که نگار در آنی بهبود یافت و با ذوق فراوان خطاب به کلاغ روی ایوان اینچنین گفت :

کلاغ نوک سیاه قار قارُ سر کن                   مسافرم میاد ؛ شهرُ خبر کن…

خلاصه شهر خبر شد از عشق این دو دلداده و به سبب اینکه ابولاخبار پدربزرگ خبر و عمت النگار که جهت پادر میانی جهت ازدواج خبر و نگار با یکدیگر آشنا شده بودند ؛ عاشق یکدیگر شدند ؛ خیلی زود اسباب ازدواج خبر و نگار نیز فراهم شد و این چنین شد که پس از مدتی پدر نگار سر به کوه و بیابان گذاشت و خبر و نگار صاحب فرزندی شدند که نامش را العالم گذاشتند …

خبر و نگار البته در طول زندگی خود صاحب فرزندان زیادی شدند که نامشان به این شرح است :

بیستُ سی ، رویداد ، گزارش ، که  و چه

که البته لازم به ذکر است که فرزند آخر آنها چه (che) همان فردی است که بعدها با نام ” چه زوآرا ” در دنیا معروف شد.

خبر ونگار پس از چندی کارهای گوناگونی را برای گذران زندگی تجربه کردند تا اینکه روزی به فکر آنها رسید که مردم شهر برای دسترسی به اخبار به  وسیله خاصی نیاز دارند …

به این ترتیب آنها خالق وسیله ای شدند به نام ” زو نامه ” و نام آن را ” نسل خورشید ” نهادند … در ضمن از ترکیب نام آن دو شغلی در دنیا به وجود آمد به نام خبرنگار که نوعی عشغولانه شغلی بود و نه شغل …

کم کم در زو زونامه های دیگری نیز شکل گرفت ؛ زونامه هایی همچون همزویی ؛ جام زوم و زوهان که همگی از کاغذ و یارانه دولتی برخوردار بودند و این تنها نسل خورشید خبر و نگار بود که از حمایت دولتی محروم مانده بود …

با این همه این دو دلداده همچنان می کوشیدند تا این که حاکم یکی از ولایات از آنها دعوت نمود تا شرح مراسم شیر الخال خود را پوشش خبری دهند …

این چنین شد که دلاک جوال زو در دست گرفته و تتو آغاز نمود و مشغول نگارش نقش شیر بر بدن حاکم شد اما حاکم را که درد آغاز شد ؛ دلاک را از کشیدن یال و دم و تن خلاص نمود و راه مذاکره با خبر و نگار در پیش گرفت که شما در زونامه خویش بنگارید که عجب شیری ژیانی  بر بدن حاکم نقش بسته است …

خبر و نگار این نپذیرفتند و رفتند و این چنین بود که پدر نگار که این خبر شنید گفت : ای خاک بر آن سرت کنند که تا آخر عمر دختر من آواره خانه ی مستاجری نمودی …

آقای زو در این لحظه ازخواندن کتاب دست کشید و رو به زوزاده بانو گفت :

همسرا دیدی که اشتباه کردی                  خاطرت بیخود چنین خراب کردی

خلاصه همسر آقای زو شرط آشتی را جبران مافات دانست و آقای زو جهت خرید قطعه ای زر زویی راهی بازار زرگران شد تا از آنجا هدیه ای برای زوبانو خریداری کند …

در راه اما آقای زو به همسایه اش که او هم به واسطه ی رسم ” کل گربه ” مهمان گربه های محل شده بود برخورد کرد و او به آقای زو توصیه کرد که به واسطه ی اینکه بانوان احساساتی هستند به نزد ذوزنقه برود تا او قطعه شعری زیبا برای آشتی کنان بسراید …

آقای همسایه گفت : بانوان عاشق احساس و عاطفه همسرشان هستند و بهتر است تو از ذوزنقه (شاعر زویی) کمک بگیری زویی جان …

خلاصه آقای زو به نزد ذوزنقه رفت و او قطعه شعری سرود و به دستش داد و آقای زو همان را برای همسرش خواند و گفت :

نگارا بر من بیدل ببخشا …

اما آقای زو هنوز مصرع دوم را نخوانده بود که زوزاده بانو باشنیدن واژه نگار او را به رسم کل گربه مزین کرد و حالا آقای زو در کنار گربه های محل و خطاب به همسایه می گوید :

کل اگر طبیب بودی ، سر خود دوا بکردی …

به نظرم شما هم اگر قصد آشتی کنان با عیال داشتید نزد ذوزنقه شاعر زویی نروید …

از گرانی طلا هم نترسید که طلا های هندی رنگ ثابت تا مدت زیادی می تواند چاره کار شما باشند البته به شرط آن که عیال مربوطه متوجه نشود که آن موقع احتمالا کل گربه را به جای یک هفته باید یک ماه تجربه کنید …

نسل خورشید / سامان پارسامنش (ابوالزو)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × چهار =